Thursday, May 12, 2011

پیری

روزی پیر شده ای که از تغییر بهراسی، روزی که فکر کنی خودت را و هر چیز دیگری را دیگر نمی توانی / نمی خواهی تغییر بدهی.

Thursday, March 10, 2011

پیمان شکنی



یک بار نوشتم که : « به نظرم صداقت داشتن با خویشتن چه‌بسا مهم‌تر از صادق بودن با دیگری و بلکه بنیاد آن است؛ کاری که آنچنان‌که به‌نظر می‌رسد هم آسان نیست»!

حالا: وفای به عهد یک فضیلت بزرگ اخلاقی است. پیمان شکنی با دیگری تبعا یک رذیلت است، از آن بدتر «پیمان شکنی با خویشتن» است که تو را فنا می کند.

شکوه

«دست یافتنی» «بودن» یا «به نظر رسیدن» ببین که چه طور تو را به ابتذال می کشاند، و «دور و دست نیافتنی بودن» هاله ای از تقدس و عظمت و شکوه به تو می بخشد، حسی از اصیل و ناب بودن، جواهری درخشان که دست هر کسی به آن نمی رسد و تن هر کسی شایسته و برازنده ی آن نیست.

مدیوم




میخواهم این را اصلاح و تکمیل کنم: هر گونه رابطه ی دیجیتالی اعم از ایمیل، چت، اسمس چنین است. نقش مداخله گرانه و پررنگ مدیوم تکنولوژیک را در ارتباط اصلا نباید نادیده یا دست کم گرفت.


پ.ن.

استاد می گوید: «وقتی چیزی سنتز فکری خودتان است، حتی اگر مدت ها بعد برگردید و بخوانید می بینید هنوز معتبر است، هنوز می توانید ازش دفاع کنید».

میانه روی

سخت هراس دارم از نزدیک شدن به آدم هایی که با یک غوره سردی شان می کند و با یک مویز گرمی. تجربه های خوبی ندارم از این جور رابطه ها و مواجهه ها... به خصوصیتی مربوط می شود که بعضی ها اسمش را می گذارند: ظرفیت، جنبه و ... من اما «تعادل» را ترجیح می دهم، این واژه «متعادل»تر و بی طرفانه تر است و کم تر حس تحقیر و داوری در خود دارد.

انتظارات و تعریف ها

رابطه ها می گسلند، نه به دلیل بد بودن طرفین شان، نه به دلیل سوء نیت های شان؛ بیش از همه به دلیل انتظاراتی که بسیار متفاوت تعریف شده است در دو سوی رابطه.

بلوغ


همیشه وقتی با دلخوری از این که کسی به اش گفته از او بزرگ تر است، به سراغ ام می آید، به اش می گویم: «بزرگی به قد نیست، بزرگی به سن نیست، بزرگی به عقل ه که  تو داری».

سرزنش


خودت را سرزنش کن، تو مستحق اش هستی؛ بیش از هر زمان دیگری وقتی که می دانی کاری غلط است و انجام اش می دهی... خودت را و فقط خودت را سرزنش کن، با بی رحمی هر چه تمام تر. این طوری شاید یادت بماند «دانستن» باید تو را حفاظت کند وگرنه با «ندانستن» برابر است... ندانستن ممکن است بتواند در نهایت تو را تبرئه کند، اما دانستن و به خطا رفتن عذری است بدتر از گناه.

Thursday, January 06, 2011

سؤال نامربوط

گاهی بعضی ها سؤالاتی می پرسند که بدجوری دل ام می خواهد خودشان را در برابر آن سؤال قرار بدهم و پاسخ شان را بشنوم. دست بر قضا خودشان caseهای کاملا مناسبی برای طرح چنان سؤالاتی هستند، اما انگار خودشان را زده اند به در نفهمیدن... و نمی دانم چرا هیچ وقت فی المجلس روی ام نمی شود سؤال شان را به خودشان برگردانم، حتی بعد از چندبار طرح شدن(و حتی پاسخ دادن ام) باز نمی توانم بپرسم. انگار پرسیدن بعضی سوال ها در شأن ام نیست.

Sunday, December 26, 2010

بازی

بعضی بازیا هست که به خاطر پرهزینه بودنشون، دوست نداری درگیرشون بشی، فقط دوست داری وایسی کنار گود و از تماشاشون لذت ببری. با این حال باید مراقب باشی که یهو ناغافل پات نلغزه  یا یکی هُلت نده وسط گود. یا یکی دستتو نگیره بکشه وسط بازی و نتونی مقاومت کنی. بنابراین شاید هم بی خطرتر این باشه که کلا قید تماشای بازی رو بزنی ؛-)

Saturday, December 11, 2010

آدم شفاهی

چندبار تماس گرفته ام و چندبار کسی را فرستاده ام که چیزهایی را ازش بگیرد. از بس بهانه آورده است، خودم دو-سه بار شخصا رفته ام تا بگیرم بلکه بهانه های دست و پاگیر اداری اش کم شود. حالا که به هر سازی زده رقصیده ام و وقت خوشه چینی من است و باید چیزهایی که خواسته ام بدهد، پیرمرد باز می گوید: "حالا شما یک جلسه بیایید این جا". عصبانیت ام را قورت می دهم و می پرسم:"برای چی؟"
آن چنان که بقیه هم می شناسندش و از حرکات اش هم مشهود است بعید است که به قصدی غیر از امور کاری از من بخواهد که به آن جا بروم. او در قفس آهنین بوروکراسی گیر کرده و آن قدر هم بیکار است که برای هر چیز کوچکی ملاقات حضوری می طلبد در این عصر ارتباطات الکترونیکی که اگر اینترنت هم بلد نباشد فکس هست. حالا فکر کرده من هم به قدر او بیکار هستم که برای هر چیز کوچکی توی این ترافیک مرکز شهر به خدمت اش شرفیاب شوم! گویی رفتن ام به آن جا برای نشان دادن حسن نیت برای ام اسباب دردسر شده و طرف خیال کرده هیچ کار دیگری جز کاری که داده های در دست او بخشی از آن است ندارم!

این آدم های تا این حد شفاهی حرص درآرند در این روزگار. همان طور که آدم های بسیار الکترونیکی که فقط ارتباط شان را با اسمس و ایمیل و تلفن برقرار می کنند و البته هر وقت میل شان نکشد به هیچ کدام جواب نمی دهند!

گردگیری

این جا را گردگیری می کنم، با خط مشی تازه ای برای نوشتن، نوشتن درباره ی آدم ها و رابطه ها، و احساس ام نسبت به آن ها

Thursday, September 22, 2005

معامله

نمی شود همه کار را انجام داد و خوب، همیشه چیزی فدای چیزدیگری می شود. زندگی
سراسر معامله است، فقط باید مراقب باشی ضرر نکنی.

Wednesday, September 21, 2005

سلام

سلامی دوباره

Saturday, August 21, 2004

عشق (5)

کسی که عاشق تو است سهمگین ترین دشمن بالقوه ی تو است!

- در حاشیه ی اخبار حوادث روزنامه ها

Thursday, July 08, 2004

تحلیل

تحلیل آدم ایرانی که «می گویند» تحصیل کرده، روزنامه نگار، صاحب نظر و دارای «نگاه انتقادی» و ساکن امریکای شمالی است:

گزاره1- چند هفته ی پیش در ایران مشروبات الکلی ناسالم چندین نفر را به کام مرگ کشیدند.
گزاره2- پیش ازانقلاب «هر جور شراب یا مشروب یا عرق و آبجویی که می‌خواستند با هر مارک و با بهترین کیفیت و ارزان‌ترین قیمت، راحت و ارزان در دسترس همه بوده است، در همین خیابان‌های تهران»
گزاره3- نقل می کنند که نبوی چند سال پیش گفته:«اگر شما هم دیده بودید که قبل از انقلاب ایران عجب بهشتی بود (نه از نظر سیاسی البته) مثل ما نمی‌توانستید راحت بنشینید»
نتیجه ی تحلیلگر: اگر هر عرق و آبجویی با هر مارک و بهترین کیفیت و ارزان ترین قیمت، راحت و ارزان و در دسترس همه باشد، ایران بهشت برین می شود.

نتیجه ی نتیجه ی تحلیل گر: ساختن بهشت از یک مملکت جهان سومی ازآب خوردن هم ساده تر است.
نتیجه ی مافوق نتیجه: دلیل عقب ماندگی کشور، عقب ماندگی ذهنی مفرط صاحب نظران ش است.

Saturday, June 26, 2004

جهان سوم

سرزمین من، سرزمین فاجعه‌ها است: فاجعه‌‌های کوچک، فاجعه‌های بزرگ، فاجعه‌های تکرارشونده، سرزمین فاجعه‌های کوچک روزمره!... سرزمینی که عظمت و هولناکی فاجعه‌های بزرگش، فاجعه‌های کوچکش را به ریشخند می‌گیرد، سرزمینی که فاجعه‌های کوچک در برابر فاجعه‌های بزرگ رنگ می‌بازد، سرزمین فاجعه‌هایی که مسؤولی ندارد، فاجعه‌هایی که همیشه و همیشه مسؤولانش در فاجعه جان سپرده‌اند! سرزمین بازمانده‌گان فاجعه‌ها! سرزمین آدم‌های کوچکی که گاه قربانی فاجعه می‌شوند و گاه تنها نشان یک معجزه. سرزمین من، سرزمین معجزه‌ها است، چه در این جا نه تنها«زنده ماندن» که «زنده بودن» نیز معجزه است.
سرزمین من، سرزمین آدم‌هایی که در سایه‌ی فاجعه می‌زیند و دل خوش دارند و هیچ در اندیشه و اندیشناک فاجعه‌ای که بی‌تابانه انتظارشان را می‌کشد نیستند...

پ.ن1: راستی، «فاجعه‌های کوچک» هم از آن پارادوکس‌هایِ درناکِ طنزآمیز عصر و سرزمین من است.
پ.ن2: این یادداشت را در حاشیه‌ی تصادف اخیر در محور کرمان-زاهدان نوشتم که منجر به فوت هفتاد نفر و مجروح شدن بیش از صد نفر شد.

Thursday, June 24, 2004

بیماری دلنشین

وبلاگ نوشتن باعث شد زبان نوشتار بسیاری به زبان گفتارشان نزدیک شود، اما احساس می‌کنم این دو-سه سال رواج فارسی‌نویسی روی نت ( اعم از اینترنت، ایمیل، و وبلاگ) باعث شد زبان گفتارت به زبان نوشتارت نزدیک شود. این هم از آن بیماری‌های عجیب است که فقط بعضی مبتلایش می‌شوند!

مغز

اگر کوزه‌ات را از کاه و گل پر کرده باشی ظاهراً انتظار بیهوده‌ای است که بخواهم از آن جواهر و سنگ‌های قیمتی بیرون بیاید!

عشق(4)

آدمی که برای دومین بار عاشق می‌شود؛ در هر حالت نادانی بیش نیست:
- اگر اول بار رابطه‌ی عاشقانه‌ی موفقی داشته، حماقت‌بارتر از این چه می‌تواند باشد که آن را رها یا فراموش کند و در هوس عشقی دیگر این دنیای پرآشوب را بکاود.
- اگر در اولین رابطه‌ی عاشقانه‌اش شکست خورده باشد، دیوانگی است که با چنان تجربه‌ی ناکام کننده‌ای باز هم ساده‌لوحانه بپندارد که عشق می‌تواند نجات‌بخش، حیات‌بخش یا بخشنده‌ی هر چیز دیگری باشد. آیین عشق بخشندگی نیست، عشق تنها می‌ستاند.

Monday, June 21, 2004

مقصد

در جست و جوی مرزهای فردگرایی با خودمحوری و تک روی و قاعده گریزی...

Sunday, May 30, 2004

خواندنی

دو سرمقاله‌ی خواندنی از دو نویسنده‌ی خواندنی:
دموکراسی بدون دموکرات، دکتر محمدحسین دهشیار
دموکراسی در غیاب بورژوازی، محمد قوچانی

این دو سرمقاله روشن کننده‌ی نکاتی هستند که معلوم می‌کند چرا نه تنها دموکراسی در این ولایت به بار نمی‌نشیند؛ بلکه بسیاری فعالیت‌های دیگر که خودجوش و با شور و ایده و امید آغاز می‌شود به سرانجام نمی‌رسد.

Friday, May 14, 2004

یک تراژدی در چند اپیزود

قتل و شکنجه را با هم مقایسه می کند و استدلال می‌کند: «گرفتن جان یک انسان بدتر از شکنجه کردن او است»، و قضاوت می‌کند: «پس عرب‌ها کثیف‌تر از امریکایی‌ها هستند».

«چرا توقف کنم، وقتی که سوسک سخن می‌گوید»
زمزمه می‌کنم: «وقتی که سوسک... سوسک... سوسک سخن می‌گوید»

Thursday, May 13, 2004

رهاورد سفـــر(3)

«پیری» ضعف قوای حسی نیست، از دست دادن توان لذت بردن از رنگ ها، طعم ها و بوهاست، هر چند سی را هنوز تجربه نکرده باشی...

رهاورد سفـــر(2)

پیش رفتن امور و پیشرفت در کشوری که مردمانش جمله گی خسته ، مایوس، ناراضی و شاکی اند انتظار عبثی است. این که حکومت کردن بر چنین مردمی چه گونه (سخت یا آسان) است، سوالی است که احتمالا پاسخی شنیدنی دارد!

رهاورد سفــــر(1)

ایران، گنج است، الماس تراش نخورده است.

Thursday, April 29, 2004

سقوط

برای حفظ پرستیژ «روشنفکری»‌ات در میان وبلاگ‌نویس‌ها، همیشه با موج «روشنفکران» وبلاگی (!) همراه باش. مهم نیست چه می‌گویند، و مهم نیست حرف های‌شان اصلا با منطق و منظومه‌ی فکری تو ( و حتی خودشان) جور در می آید یا نه. در غیر این صورت از درجه‌ی «روشنفکریّت» ساقط خواهی شد.

Sunday, April 25, 2004

و کیست که در صلح و همزیستی کامل با خویش به سر برد؟ بی هیچ نقشی از تضاد و تعارض، که خود احساس کند یا دیگری...

Thursday, April 22, 2004

از عشق (2)

بجه مگه کور بودی که عاشق شدی؟

Monday, April 19, 2004

...

«من» با این گزاره موافق نیستم که «دين به‌تمامي يعني شريعت و ديگر هيچ.» از دیدِ«من» دقیق تر این است که بگوییم دین مجموعه ای است از جهان بینی، شریعت، آموزه های اخلاقی و عرفان. هرچند موافقم که شریعت پررنگ ترین وجه تمیز و تمایز مذاهب است و البته جدی ترین اسباب اختلاف بین پیروان شان.

Sunday, April 18, 2004

تیم

حرکت های جمعی خودجوش، قریب به اتفاق اوقات نیمه کاره و عقیم می ماند. گاه تنها با «ایثار» یک نفر یا معدودی از اعضا، کار جمعی ادامه پیدا می کند و نهایتا ثمربخش می شود.
...
1-کار جمعی بلد نیستیم.
2-نهادمدنی موثر و متنفذ نداریم.
3- جامعه ی مدنی؟

Saturday, April 17, 2004

حماقت

تعبیری درخشان تر و دقیق تر از «حماقت معکوس» برای بعضی چیزها که این روزها می بینم و می شنوم و می خوانم نمی یابم. چیزی از همان جنس با رنگ و لعابی امروزین و امروزی پسند و مطابق مُد روز! و اعتبار و حقانیتِ «حماقت معکوس» تنها از طریق همین رنگ و لباس نو و فریبنده ش برای پیروانش اثبات و تصدیق می شود!

Wednesday, April 14, 2004

اگر ادیان و مذاهب بیش از آن که بر« شریعت» تکیه و تاکید کنند بر آموزه های اخلاقی خود تکیه کنند، اختلافات کمتری بین شان بروز خواهد کرد. از آن رو که به نظر می رسد آموزه های اخلاقی مذاهب و ادیان کمتر با هم منافات دارد.

Wednesday, April 07, 2004

تکنولوژي‌هاي جديدِ اختراعاتِ مدرن سريع‌تر از تکنولوژي‌هاي جديدِ اختراعاتِ قديمي به ايران راه مي‌يابند و رواج پيدا مي‌کنند. نگاه کنيد به رشد سريع بازار مصرف کامپيوتر، موبايل، دستگاه‌هاي ضبط و پخش CD و DVD که با تاخير کمي وارد ايران و به سرعت رايج مي‌شوند؛ حال آن که به نظر می رسد فاصله ی تکنولوژی های مورد استفاده در زمینه ی کشاورزی مکانیزه و صنایع سنگین بسیار بیشتر است. نکته‌ي قابل توجه ديگر اين که اين محصولات بيشتر مرتبط با صنايع ارتباطات و رسانه هستند
* منظورم از «راه يافتن» قطعا «انتقال تکنولوژی» نيست بلکه راهيابي به «بازار مصرف» اين محصولات جديد است. آيا گزاره‌ي فوق درباره‌ي کل جهان سوم صادق است؟ بي‌اطلاعم!

Thursday, February 12, 2004

خاتمی هم تمام شد...

Sunday, January 04, 2004

تکرار و تکرار و تکرار...

تکرار، پیام را از بار معنایی، احساسی و معنوی خود تهی می‌کند.

تلخ ترین حقیقتِ تلخ

تلخی حقیقت گاه چنان کام را می‌آزارد که دروغ ترجيح مي‌يابد!
گزاره‌ي فوق خود حقيقتي از همان جنس است!

Thursday, January 01, 2004

به دور از حرف های تکراری

حتی گفتن و شنیدن این که«جان مردم در این مملکت بی ارزش است» به کلیشه ای خسته کننده و تکراری مبدل شده، پس چند حرف تازه بخوانیم:
فاجعه کسب و کار ماست
یادداشت های یک مردم نگار
پس‌لرزه‌هاي اندوه

Sunday, December 28, 2003



شاخه گلی بر گوری بی نام و نشان... گور فرزندی یا پدری یا خواهری یا ...

Friday, December 26, 2003

به زودی سیستم نظرخواهی اینجا را راه می اندازم. لعنت بر هر چه سرویس مجانی اینترنتی!

چرا؟

فکر می کنم برای این که دلایل عقب‌مانده‌گی‌مان را پیدا کنیم و راهی رو به جلو بیابیم فقط زندگی در غرب و کشف راه و رسم زندگی در آن‌جا کافی نباشد، اصلا شاید بسیاری از مقایسه ‌ای ما بین ایران و کشورهای غربی قیاس مع الفارق باشد! برخی آمارها حکایت از آن دارد که ما از لحاظ شاخص با بسیاری از کشورهای جهان سوم هم فاصله‌ی زیادی داریم ( مثل آمار تصادفات جاده ای)، چرا؟ اين يکي از سؤالات کليدي من در حوزه‌ي مسائل توسعه‌ در ايران است.

آفت

غرب‌شناسي ما هم هم‌چون بسياري امور ديگر که در جاهاي ديگر عالم مسائلي علمي تلقي مي‌شوند وقتي به بحث روز تبديل مي‌شود به سرعت به آفت سطحي‌زده‌گي مفرط دچار مي‌شود. شاهد اين مدعا اظهارنظرهاي بسياري از ما در وبلاگ‌ها و در کوچه و خيابان و دانشگاه، و اظهارات مسؤولان و مقامات در محافل رسمي و غير رسمي است.

...

بی‌ثباتی و احساس ناامنی ( امنیت اجتماعی، روانی، بهداشتی،شغلی) مثل خوره دارد روح آدم‌های جامعه را می خورد. عصبیت و کج‌خلقی رایج در این روزها بازتابی از همین احساس است که خود برآمده از بی‌ثباتی سیاسی و اقتصادی کشور است.

نیاز

توسعه‌ی تکنولوژیک، نیازهای ما را برآورده نمی کند، بلکه نیازهای تازه‌ای می‌آفریند. اما ظاهرا گریزی هم از این نیازهای تازه نیست!

Thursday, December 25, 2003

رأی

دادن یا ندادن؛ مسأله این است!

Wednesday, December 24, 2003

قفس

- اينجور كه من ديدمت انگار دلت مي‌خواد هر كي رو دوستش داري بذاريش تو يه قفس طلايي!
: خوب آره، همين‌طوره، تا حالام كه هر كي تو اين قفس طلايي ما بوده راضي بوده.
- جداً؟! بايد از پرنده‌هات پرسيد!

Monday, December 15, 2003

تبعیض و تحقیر درد بزرگ آدم های این گوشه ی خاک

قانون و مهاجرت

چرا ایرانیان بعد از مهاجرت، در کشورهای مقصد - که کشورهای توسعه یافته اند- به قواعد و قوانین گردن می نهند؛ حال آن که در ایران به راحتی قوانین را نقض می کنند یا از آن ها فرار می کنند؟ به نظر می رسد یک علت مهم و جالب آن این باشد که مراعات قانون در ایران هیچ تضمینی به تو نمی دهد که در هنگام نیاز؛ امکانات و خدماتی مطابق قانون دریافت کنی، عدالتی در کار نیست. درباره ی قانون شکنی هنوز حرف دارم...

اهل هر فرقه ای که می خواهی باشی باش، فقط دروغ نگو؛ لطفا!

انسان

به نظرم می رسد که چیزی که بیش از همه در این جامعه آدم ها را آزار می دهد، بی حرمت شدن و تحقیر انسان است. این که انسان بودنت به هیچ نمی ارزد ( به واقع به هیچ)، و این که هر جایی هر کسی می تواند به شخصیتت، به شعورت، به فردیتت توهین کند، بی احترامی روا بدارد، تحقیرت کند... جسم و جان تو بی ارزش است...